پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۷۰

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم

بیم آن است بدین دانه که در دام افتم

هرگز آشفتهٔ رویی نشدم یا مویی

مگر اکنون که به روی تو چو موی آشفتم

هیچ شک نیست که این واقعه با طاق افتد

گو بدانید که من با غم رویَش جفتم

رنگ رویم غم دل پیش کسان می‌گوید

فاش کرد آن که ز بیگانه همی بنهفتم

پیش از آنم که به دیوانگی انجامد کار

معرفت پند همی‌داد و نمی‌پذرفتم

هر که این روی ببیند بدهد پشت گریز

گر بداند که من از وی به چه پهلو خفتم

آتشی بر سرم از داغ جدایی می‌رفت

و آبی از دیده همی شد که زمین می‌سفتم

عجب آن است که با زحمت چندینی خار

بوی صبحی نشنیدم که چو گل نشکفتم

پیش از این خاطر من خانهٔ پرمشغله بود

با تو پرداختمش وز همه عالم رفتم

سعدی آن نیست که درخورد تو گوید سخنی

آن چه در وسع خودم در دهن آمد گفتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۲عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۳هزار عهد بکردم که گِرد عشق نگردم
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۴از در درآمدی و من از خود به در شدم
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۵چنان در قید مهرت پای‌بندم
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۶خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۷شکست عهد مودّت نگار دلبندم
  7. غزل شمارهٔ ۳۷۸من با تو نه مرد پنجه بودم
  8. غزل شمارهٔ ۳۷۹آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.