پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۶۹

چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم

چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم

تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی

گل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم

چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل

همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم

به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی

همه خاک‌های شیراز، که به دیدگان برُفتم

دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید

بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم

نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سُفتی؟

نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سُفتم

نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد

به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم

ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت

تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۷۱من از آن روز که در بند توام آزادم
  2. غزل شمارهٔ ۳۷۲عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
  3. غزل شمارهٔ ۳۷۳هزار عهد بکردم که گِرد عشق نگردم
  4. غزل شمارهٔ ۳۷۴از در درآمدی و من از خود به در شدم
  5. غزل شمارهٔ ۳۷۵چنان در قید مهرت پای‌بندم
  6. غزل شمارهٔ ۳۷۶خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
  7. غزل شمارهٔ ۳۷۷شکست عهد مودّت نگار دلبندم
  8. غزل شمارهٔ ۳۷۸من با تو نه مرد پنجه بودم
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.