پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۸

شوخی مکن ای یار که صاحب‌نظرانند

بیگانه و خویش از پس و پیشت نگرانند

کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد

من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند

اهل نظرانند که چشمی به ارادت

با روی تو دارند و دگر بی‌بصرانند

هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا

بعد از غم رویت غم بیهوده خورانند

ساقی بده آن کوزهٔ خمخانه به درویش

کانها که بمردند گل کوزه‌گرانند

چشمی که جمال تو ندیده‌ست چه دیده‌ست؟

افسوس بر اینان که به غفلت گذرانند

تا رای کجا داری و پروای که داری؟

کز هر طرفت طایفه‌ای منتظرانند

اینان که به دیدار تو در رقص می‌آیند

چون می‌روی اندر طلبت جامه‌درانند

سعدی به جفا ترک محبت نتوان گفت

بر در بنشینم اگر از خانه برانند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۵۰خوب‌رویانِ جفاپیشه وفا نیز کنند
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۱اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۲نشاید که خوبان به صحرا روند
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۳به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۴اخترانی که به شب در نظر ما آیند
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۵تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۶نفسی، وقت بهارم، هوس صحرا بود
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۷از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.