پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۴۷

با دوست باش گر همه آفاق دشمنند

کاو مرهم است اگر دگران نیش می‌زنند

ای صورتی که پیش تو خوبان روزگار

همچون طلسم پای خجالت به دامنند

یک بامداد اگر بخرامی به بوستان

بینی که سرو را ز لب جوی برکنند

تلخ است پیش طایفه‌ای جور خوبروی

از معتقد شنو که شکر می‌پراکنند

ای متقی گر اهل دلی دیده‌ها بدوز

کاینان به دل ربودن مردم معینند

یا پرده‌ای به چشم تأمل فروگذار

یا دل بنه که پرده ز کارت برافکنند

جانم دریغ نیست ولیکن دل ضعیف

صندوق سِرّ توست نخواهم که بشکنند

حسن تو نادر است در این عهد و شعر من

من چشم بر تو و همگان گوش بر منند

گویی جمال دوست که بیند چنان که اوست

الا به راه دیده سعدی نظر کنند

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۴۹این جا شکری هست که چندین مگسانند
  2. غزل شمارهٔ ۲۵۰خوب‌رویانِ جفاپیشه وفا نیز کنند
  3. غزل شمارهٔ ۲۵۱اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
  4. غزل شمارهٔ ۲۵۲نشاید که خوبان به صحرا روند
  5. غزل شمارهٔ ۲۵۳به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
  6. غزل شمارهٔ ۲۵۴اخترانی که به شب در نظر ما آیند
  7. غزل شمارهٔ ۲۵۵تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
  8. غزل شمارهٔ ۲۵۶نفسی، وقت بهارم، هوس صحرا بود
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.