پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۲

در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست

زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی

گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست

ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک

چه کند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست

من دگر میل به صحرا و تماشا نکنم

که گلی همچو رخ تو به همه بستان نیست

ای پری‌روی ملک‌صورت زیباسیرت

هر که با مثل تو انسش نبود انسان نیست

چشم برکرده بسی خلق که نابینااند

مثل صورت دیوار که در وی جان نیست

درد دل با تو همان به که نگوید درویش

ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست

آن که من در قلم قدرت او حیرانم

هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

سعدیا عمر گران‌مایه به پایان آمد

همچنان قصهٔ سودای تو را پایان نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۴روز وصلم قرار دیدن نیست
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۵کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۶نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل نمانده‌ست که گوی خم چوگان تو نیست
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۸چو تُرک دل‌بر من شاهدی به شنگی نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۹خسرو آنست که در صحبت او شیرینی‌ست
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۰دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۱دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.