پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۴

روز وصلم قرار دیدن نیست

شب هجرانم آرمیدن نیست

طاقت سر بریدنم باشد

وز حبیبم سرِ بریدن نیست

مطرب از دست من به جان آمد

که مرا طاقت شنیدن نیست

دست بیچاره چون به جان نرسد

چاره جز پیرهن دریدن نیست

ما خود افتادگان مسکینیم

حاجت دام گستریدن نیست

دست در خون عاشقان داری

حاجت تیغ برکشیدن نیست

با خداوندگاری افتادم

کِش سر بنده پروریدن نیست

گفتم «ای بوستان روحانی!

دیدن میوه چون گَزیدن نیست»

گفت «سعدی خیال خیره مبند

سیبِ سیمین برای چیدن نیست»

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۶نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل نمانده‌ست که گوی خم چوگان تو نیست
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۸چو تُرک دل‌بر من شاهدی به شنگی نیست
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۹خسرو آنست که در صحبت او شیرینی‌ست
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۰دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۱دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۲چو ابر زلف تو پیرامن قمر می‌گشت
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۳خیال روی توام، دوش در نظر می‌گشت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.