پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۵

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست

سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه

شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست

خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود؟

مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست

کس ندیده‌ست تو را یک نظر اندر همه عمر

که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست

آدمی نیست، مگر کالبدی بی‌جانست

آن که گوید که «مرا میل به دیدار تو نیست»

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای!

صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست

جور تلخ‌ست ولیکن چه کنم گر نبرم؟

چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست

من سری دارم و در پای تو خواهم بازید

خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست

به جمال تو که دیدار ز من باز مگیر

که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست

سعدیا! گر نتوانی که کمِ خود گیری

سر خود گیر که صاحب‌نظر‌ی کار تو نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل نمانده‌ست که گوی خم چوگان تو نیست
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۸چو تُرک دل‌بر من شاهدی به شنگی نیست
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۹خسرو آنست که در صحبت او شیرینی‌ست
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۰دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۱دوشم آن سنگ دل پریشان داشت
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۲چو ابر زلف تو پیرامن قمر می‌گشت
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۳خیال روی توام، دوش در نظر می‌گشت
  8. غزل شمارهٔ ۱۳۴دلی که دید، که پیرامُن خطر می‌گشت؟
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.