پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۱

دوشم آن سنگ دل پریشان داشت

یار دل برده دست بر جان داشت

دیده در می‌فشاند در دامن

گوییا آستین مرجان داشت

اندرونم ز شوق می‌سوزد

ور ننالیدمی چه درمان داشت

می‌نپنداشتم که روز شود

تا بدیدم سحر که پایان داشت

در باغ بهشت بگشودند

باد گویی کلید رضوان داشت

غنچه دیدم که از نسیم صبا

همچو من دست در گریبان داشت

که نه تنها منم ربوده عشق

هر گلی بلبلی غزل خوان داشت

رازم از پرده برملا افتاد

چند شاید به صبر پنهان داشت

سعدیا ترک جان بباید گفت

که به یک دل دو دوست نتوان داشت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۳خیال روی توام، دوش در نظر می‌گشت
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۴دلی که دید، که پیرامُن خطر می‌گشت؟
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۵آن را که میسر نشود صبر و قناعت
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۶ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۷کیست آن لعبت خندان که پری‌وار برفت
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۸عشق در دل ماند و یار از دست رفت
  7. غزل شمارهٔ ۱۳۹دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفت
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۰چشمت چو تیغ غمزه خون‌خوار برگرفت
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.