پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۲۰

خبرت هست که بی‌روی تو آرامم نیست؟

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانهٔ خالم، نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامداد‌ت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و روی‌ات دیدم

به همین دیده، سرِ دیدنِ اقوامم نیست

نازنینا! مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم، بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوتِ خاصم، خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم، اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو، کز دوستی‌ات

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو، که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا! نامتناسب حیَوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلآرامم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۲۲در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
  2. غزل شمارهٔ ۱۲۳در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
  3. غزل شمارهٔ ۱۲۴روز وصلم قرار دیدن نیست
  4. غزل شمارهٔ ۱۲۵کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
  5. غزل شمارهٔ ۱۲۶نه خود اندر زمین نظیر تو نیست
  6. غزل شمارهٔ ۱۲۷دل نمانده‌ست که گوی خم چوگان تو نیست
  7. غزل شمارهٔ ۱۲۸چو تُرک دل‌بر من شاهدی به شنگی نیست
  8. غزل شمارهٔ ۱۲۹خسرو آنست که در صحبت او شیرینی‌ست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.