پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب اول در عدل و تدبیر و رای

بخش ۱۶ - حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان

شنیدم که در مرزی از باختر

برادر دو بودند از یک پدر

سپهدار و گردن کش و پیلتن

نکو روی و دانا و شمشیر زن

پدر هر دو را سهمگین مرد یافت

طلبکار جولان و ناورد یافت

برفت آن زمین را دو قسمت نهاد

به هر یک پسر، زآن نصیبی بداد

مبادا که بر یکدگر سر کشند

به پیکار شمشیر کین برکشند

پدر بعد از آن، روزگاری شمرد

به جان آفرین جان شیرین سپرد

اجل بگسلاندش طناب امل

وفاتش فرو بست دست عمل

مقرر شد آن مملکت بر دو شاه

که بی حد و مر بود گنج و سپاه

به حکم نظر در به‌افتاد خویش

گرفتند هر یک، یکی راه پیش

یکی عدل تا نام نیکو برد

یکی ظلم تا مال گرد آورد

یکی عاطفت سیرت خویش کرد

درم داد و تیمار درویش خورد

بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت

شب از بهر درویش، شبخانه ساخت

خزاین تهی کرد و پر کرد جیش

چنان کز خلایق به هنگام عیش

برآمد همی بانگ شادی چو رعد

چو شیراز در عهد بوبکر سعد

خدیو خردمند فرخ نهاد

که شاخ امیدش برومند باد

حکایت شنو کان گو نامجوی

پسندیده پی بود و فرخنده خوی

ملازم به دلداری خاص و عام

ثناگوی حق بامدادان و شام

در آن ملک قارون برفتی دلیر

که شه دادگر بود و درویش سیر

نیامد در ایام او بر دلی

نگویم که خاری که برگ گلی

سرآمد به تأیید ملک از سران

نهادند سر بر خطش سروران

دگر خواست کافزون کند تخت و تاج

بیافزود بر مرد دهقان خراج

طمع کرد در مال بازارگان

بلا ریخت بر جان بیچارگان

به امید بیشی نداد و نخورد

خردمند داند که ناخوب کرد

که تا جمع کرد آن زر از گربزی

پراکنده شد لشکر از عاجزی

شنیدند بازارگانان خبر

که ظلم است در بوم آن بی‌هنر

بریدند از آنجا خرید و فروخت

زراعت نیامد، رعیت بسوخت

چو اقبالش از دوستی سر بتافت

به ناکام دشمن بر او دست یافت

ستیز فلک بیخ و بارش بکند

سم اسب دشمن دیارش بکند

وفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟

خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟

چه نیکی طمع دارد آن بی‌صفا

که باشد دعای بدش در قفا؟

چو بختش نگون بود در کاف کن

نکرد آنچه نیکانش گفتند کن

چه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟

تو برخور که بیدادگر بر نخورد

گمانش خطا بود و تدبیر سست

که در عدل بود آنچه در ظلم جست

یکی بر سر شاخ، بن می‌برید

خداوند بستان نگه کرد و دید

بگفتا گر این مرد بد می‌کند

نه با من که با نفس خود می‌کند

نصیحت بجای است اگر بشنوی

ضعیفان میفکن به کتف قوی

که فردا به داور برد خسروی

گدایی که پیشت نیرزد جوی

چو خواهی که فردا بُوی مهتری

مکن دشمن خویشتن، کهتری

که چون بگذرد بر تو این سلطنت

بگیرد به قهر آن گدا دامنت

مکن، پنجه از ناتوانان بدار

که گر بفکنندت شوی شرمسار

که زشت است در چشم آزادگان

بیافتادن از دست افتادگان

بزرگان روشندل نیکبخت

به فرزانگی تاج بردند و تخت

به دنباله راستان کج مرو

وگر راست خواهی ز سعدی شنو

ادامه‌ی باب اول در عدل و تدبیر و رای

  1. بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیدهشنیدم که یک بار در حله‌ای
  2. بخش ۱۹ - گفتار اندر نکوکاری و بدکاری و عاقبت آنهانکوکار مردم نباشد بدش
  3. بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزارگزیری به چاهی در افتاده بود
  4. بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسفحکایت کنند از یکی نیکمرد
  5. بخش ۲۲ - در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگانمدر پرده کس به هنگام جنگ
  6. بخش ۲۳ - حکایت در این معنییکی را حکایت کنند از ملوک
  7. بخش ۲۴ - گفتار اندر بی‌وفائی دنیاجهان ای پسر ملک جاوید نیست
  8. بخش ۲۵ - در تغیر روزگار و انتقال مملکتشنیدم که در مصر میری اجل
همه‌ی باب اول در عدل و تدبیر و رای ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.