پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد چهارم

جلوه نخستین

رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است

نشان قافله‌سالار عاشقان این است

مبین به چشم حقارت به خون دیده ما

که آبروی صراحی به اشک خونین است

ز آشنایی ما عمرها گذشت و هنوز

به دیده منت آن جلوه نخستین است

نداد بوسه و این با که می‌توان گفتن؟

که تلخ‌کامی ما زان دهان شیرین است

به روشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت

که اختر فلکی نیز چون تو مسکین است

به غیر خون جگر نیست بی‌نصیبان را

زمانه را چه گنه چون نصیب ما این است

رهی ز لاله و گل نشکفد بهار مرا

بهار من گل روی امیر و گلچین است

ادامه‌ی غزلها - جلد چهارم

  1. ناله جویبارگرچه روزی تیره‌تر از شام غم باشد مرا
  2. کیان اندوهنی افسرده‌ای هنگام گل روید ز خاک من
  3. سرگشتهبی‌روی تو راحت ز دل زار گریزد
  4. یار دیرینبه سوی ما گذار مردم دنیا نمی‌افتد
  5. حصار عافیتنسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
  6. ساغر خورشیدزلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنند
  7. آیینهٔ روشنز کینه دور بود سینه‌ای که من دارم
  8. دریادلدور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
همه‌ی غزلها - جلد چهارم ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.