پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۰۴

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟

گر به رنگی قانعی در خرقه خز

جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاه

جامه خود دانی، تو مردم را مرز

آخرت زندان تن خواهد شدن

این که بر خود می‌تنی چون کرم قز

گر تو ایزد را بدین خواهی شناخت

نیک دور افتاده‌ای، سودا مپز

چون نخواهی فهم کردن، زان چه سود؟

گر منت مشروح گویم، یا لغز

محتسب گو: در پی رندان مرو

کین جماعت را نباشد سنگ و گز

عیب مستان کم کن و در مجلس آی

گر ننوشی باده‌ای، سیبی بگز

باده خوردن در بهار ار ظلم بود

در زمستان خود نمی‌جوشید رز

گوش داری گفتهای اوحدی

تا که لؤلؤ را بدانی از خرز

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۰۶من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز
  2. غزل شمارهٔ ۴۰۷منم غریب دیار تو، ای غریب‌نواز
  3. غزل شمارهٔ ۴۰۸آن سست عهد سخت کمان اوفتاد باز
  4. غزل شمارهٔ ۴۰۹یار ار نمی‌کند به حدیث تو گوش باز
  5. غزل شمارهٔ ۴۱۰ما در به روی خلق فرو بسته‌ایم باز
  6. غزل شمارهٔ ۴۱۱اگر نوبهاری ببینیم باز
  7. غزل شمارهٔ ۴۱۲عنایتیست خدا را به حال ما امروز
  8. غزل شمارهٔ ۴۱۳گر تو گل چهره در آیی به چمن مست امروز
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.