پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۷

از عشق تو جان نمی‌توان برد

وز وصل نشان نمی‌توان برد

بر خوان رخت ز بیم آن زلف

دستی به دهان نمی‌توان برد

دارم به لب تو حاجتی، لیک

نامش به زبان نمی‌توان برد

داری دهنی، که از لطافت

ره بر سر آن نمی‌توان برد

چون چشم تو پیش عارضت راه

بی‌تیر و کمان نمی‌توان برد

گر چه کمر تو پیچ پیچست

با او به زیان نمی‌توان برد

کاری که کمر کند چو زلفت

هر سر به میان نمی‌توان برد

از غارت چشمت اندرین شهر

رختی به دکان نمی‌توان برد

بر سینهٔ اوحدی ز عشقت

داغیست، که آن نمی‌توان برد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۹خاک آن بادیم کو بر آستانت بگذرد
  2. غزل شمارهٔ ۱۹۰به دشمنان نتوان رفت و این شکایت کرد
  3. غزل شمارهٔ ۱۹۱ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد
  4. غزل شمارهٔ ۱۹۲باد بویی از دو زلفت وام کرد
  5. غزل شمارهٔ ۱۹۳هوست معتکف خانهٔ خمارم کرد
  6. غزل شمارهٔ ۱۹۴دل ببردی و یکی کار دگر خواهم کرد
  7. غزل شمارهٔ ۱۹۵وصف روی آن پسر خواهیم کرد
  8. غزل شمارهٔ ۱۹۶چاره سگالیدنم فایده‌ای چون نکرد
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.