پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۸

زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفت

هر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت

بر بوی باد زلف تو شب روز می‌کنم

دردا! کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت

روزی اگر ز زلف تو بندی گشوده‌ام

بر من مگیر، کان به طریق گشاد رفت

گفتی که: بامداد مراد تو می‌دهم

زان روز می‌شمارم و صد بامداد رفت

دل را غم تو زهر جفا داد و نوش کرد

جان از کف تو شربت غم خورد و شاد رفت

ظلمی که از غم تو گذشتت بر سرم

رخ بازکن، که آن همه عدلست و داد رفت

گر اوحدی ز دست برفت ای، پسر، چه باک؟

اندر زمانه هر که ز مادر بزاد رفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۰چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۱ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۲از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۳عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۵مرا حدیث غم یار من بباید گفت
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۶شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۷زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگت
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.