پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۰

چندان نظر تمام، که دل نقش او گرفت

از وی نظر بدوز چو دل را فرو گرفت

بیرون رو، ای خیال پراکنده، از دلم

از دیگری مگوی، که این خانه او گرفت

ای پیرخرقه،یک نفس این دلق سینه‌پوش

بر کن ز من، که آتش غم در کو گرفت

جانا، تو بر شکست دل ما مگیر عیب

چون سنگ می‌زنی، نبود بر سبو گرفت

گویی که ناقه ختنی را گره گشود

باد صبا، که از سر زلف تو برگرفت

سگ باشد ار به صحبت سلطان رضا دهد

آشفته‌ای که با سگ آن کوی خو گرفت

دل را ز اشتیاق تو،ای سرو ماهرخ

خون رگ برگ فروشد و غم تو به تو گرفت

هر زخم بد، که هست، برین سینه می‌زنی

عشق تو، راستی، دل ما را نکو گرفت

یک شربت آب وصل فرو کن به حلق دل

کو را دگر نوالهٔ غم در گلو گرفت

در صد هزار بند بماند چو موی تو

آن خسته را که دست خیال تو مو گرفت

گوشی به اوحدی کن و چشمی برو گمار

کافاق را به نقش تو در گفت و گو گرفت

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۲از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۳عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۴سری که دید؟ که در پای دلستانی رفت
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۵مرا حدیث غم یار من بباید گفت
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۶شبی به ترک سر خویشتن بخواهم گفت
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۷زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگت
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۸ای عید روزه‌داران ابروی چون هلالت
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۹زهی! شب نسخه‌ای از زلف و خالت
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.