پرش به محتوای اصلی
اوحدی مراغه‌ای اوحدی مراغه‌ای

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۳۲

با من از شادی وصل تو اثرِ چیزی نیست

دل ریش است و تن زار و دگر چیزی نیست

دل من بردی و گویی که ندانم که کجاست

از سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست

سینه را ساخته بودم سپر تیر غمت

دل نهادم به جراحت، که سپر چیزی نیست

به دو چشمت، که مرا بی ‌تو به شب‌های دراز

تا دم صبح، به جز آه سحر چیزی نیست

گفته‌ای درد تو را نیست نشانی پیدا

اشک چون سیم ببین، روی چو زر چیزی نیست

آبرویی نبود پیش تو، مِن بعد مرا

که برین چهره به جز خون جگر چیزی نیست

دیگران را همه اسبابی و مالی باشد

اوحدی را به جز این دیده‌ی تر چیزی نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۳۴عشرت خلوت و دیدار عزیزان شاهیست
  2. غزل شمارهٔ ۱۳۵در خرابات عاشقان کوییست
  3. غزل شمارهٔ ۱۳۶گو: هر که در جهان به تماشا روید و گشت
  4. غزل شمارهٔ ۱۳۷دوش چون چشم او کمان برداشت
  5. غزل شمارهٔ ۱۳۸مگر پیر سجاده حالی نداشت؟
  6. غزل شمارهٔ ۱۳۹نگر: مگرد گر آن سر و سیم بر بگذشت؟
  7. غزل شمارهٔ ۱۴۰تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشت
  8. غزل شمارهٔ ۱۴۱ای حلقه کرده دلها در حلقهای گوشت
همه‌ی غزلیات ←

اوحدی مراغه‌ای درباره‌ی اوحدی مراغه‌ای

رکن‌الدین اوحدی اصفهانی مراغه‌ای (۶۷۳– ۷۳۸ قمری) عارف و شاعر پارسی‌گوی ایران در قرن هشتم هجری است. وی در مراغه به دنیا آمد و در همین شهر نیز چشم از جهان فروبست و به خاک سپرده شد.

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.