پرش به محتوای اصلی
عبید زاکانی عبید زاکانی

رباعیات

رباعی شمارهٔ ۴

گفتم عقلم گفت که حیران منست

گفتم جانم گفت که قربان منست

گفتم که دلم گفت که آن دیوانه

در سلسلهٔ زلف پریشان منست

ادامه‌ی رباعیات

  1. رباعی شمارهٔ ۶دنیا نه مقام ماست نه جای نشست
  2. رباعی شمارهٔ ۷امشب من و چنگیی و معشوقهٔ چست
  3. رباعی شمارهٔ ۸میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت
  4. رباعی شمارهٔ ۹هرچند که درد دل هر خسته بسیست
  5. رباعی شمارهٔ ۱۰گل کز رخ او خجل فرو می‌ماند
  6. رباعی شمارهٔ ۱۱این شمع که شب در انجمن می‌خندد
  7. رباعی شمارهٔ ۱۲هر چند بهشت صد کرامت دارد
  8. رباعی شمارهٔ ۱۳تا یار برفت صبر از من برمید
همه‌ی رباعیات ←

عبید زاکانی درباره‌ی عبید زاکانی

خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی شاعر و لطیفه‌پرداز نامدارایران در قرن هشتم هجری است. وی ازخاندان زاکانیان بوده و زاکانیان تیره‌ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شده بودند. وی به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیلهٔ حمله به عرفها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.