پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۸۵

گر بگویم که شد از نورِ تجلّی روشن

همه جای و جهت و بام و درِ کلبه‌ی من

که کند باور و با هر که بگویم بگوید

این چه حال است و محال این چه حدیث است و سخن

آفتاب آخر در زاویه‌ای چون گنجد

آفتابی که ضیا بخشِ‌زمین است و زمن

در و بامِ که و جا و جهت و زاویه چه

همه این بود و نه غیری همه جان و بود و نه تن

تا تو بیرون نروی خواجه درون ناید او

نتوان داشت دو ضد با هم در یک مسکن

یک نفس آمد و با من نفسی کرد روان

وان نفس هرگزم از سینه نیامد به دهن

این عجب قصه‌ی من در همه عالم شد فاش

باز ناگفته و دم نازده در سرّ‌و علن

هر زمان رنگی و بر آب زند بیش مرا

من چو واماندگان نیستم اندز یک فن

هر نفس خرقه به رنگِ‌دگرم می‌پوشد

اوست بر جامه و جان حاکم و بر شخص و بدن

من چو بگذاشته‌ام مصلحتِ خویش بدو

خواه گو توبه‌ی من بشکن و خواهی مشکن

نیک و بد پیشِ من و توست و گرنه زان‌جا

هرچه آید همه محمود بود جمله حسن

وقت پوشیدن رازست نزاری خاموش

پرده‌ی مصلحت از رویِ طبق بر مفکن

مگر این واقعه در خواب توان دید ار نه

توی نه‌ای مردِ مقامات چنین، لاف نزن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۷آخر ای ظالم خدا را یاد کن
  2. شمارهٔ ۹۸۸ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمان‌شکن
  3. شمارهٔ ۹۸۹ماه رویا قصدِ جانِ مردمِ بی‌دل مکن
  4. شمارهٔ ۹۹۰ای دل نمی‌گفتم تورا با عشق خود بینی مکن
  5. شمارهٔ ۹۹۱ای عشق تو در جان من از بدو کُن
  6. شمارهٔ ۹۹۲ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن
  7. شمارهٔ ۹۹۳گر هیچ می‌توانی ما را حمایتی کن
  8. شمارهٔ ۹۹۴با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کن
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.