پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۹۸۷

آخر ای ظالم خدا را یاد کن

بنده را بندِ غم آزاد کن

یا به مکتوبی روانم تازه‌دار

یا به پیغامی دلم را شاد کن

گر چه با دست این سخن در گوشِ تو

از دو زلفت حلقه‌ای برباد کن

آخرم روزی به شیرینی بپرس

وآنگهم واله‌تر از فرهاد کن

با تو یاری گفته بود از راهِ‌عجز

چاره‌ی این کُشته‌ی بی‌داد کن

گفته[ای] من از کجا او از کجا

هر که را دردی‌ست گو فریاد کن

یا طمع بگسل نزاری از وصال

یا دلی از آهن و فولاد کن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۹۸۹ماه رویا قصدِ جانِ مردمِ بی‌دل مکن
  2. شمارهٔ ۹۹۰ای دل نمی‌گفتم تورا با عشق خود بینی مکن
  3. شمارهٔ ۹۹۱ای عشق تو در جان من از بدو کُن
  4. شمارهٔ ۹۹۲ای دل حصارِ همّتِ مردان پناه کن
  5. شمارهٔ ۹۹۳گر هیچ می‌توانی ما را حمایتی کن
  6. شمارهٔ ۹۹۴با پای لطف نگارا به کوی ما گذری کن
  7. شمارهٔ ۹۹۵گر هیچ می‌توانی ای دل گزارشی کن
  8. شمارهٔ ۹۹۶ای قامتِ تو قیامتِ من
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.