پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۷۵۲

مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگ

به جفتِ چشمِ سیاه آن نگارِ سبز آرنگ

سمن سُرین غزلی چون غزالِ دست آموز

و لیک بر عقبش می رود رقیبِ پلنگ

ربوده گویِ ملاحت به زلفِ چون چوگان

نموده روزِ قیامت به قامتِ چو خدنگ

به دل بری همه اعضا و پیکرش چالاک

به چابکی همه شکل و شمایلش ارتنگ

به هر که بر گذرد چاره نیست تا نکند

دلش به سلسلۀ زلفِ چون کمن آونگ

به دادخواه چرا دامنش نمی گیرم

میانِ خلق وز چنگش برون کنم دلِ تنگ

چه گونه سر به گریبانِ غم فرو نبرم

که عشق باز نمی گیردم ز دامن چنگ

تَنُک دلانِ چو ما را چه قدر خواهد بود

که هوش می برد از مغزِ مردِ با فرهنگ

دلش نسوزد بر نالۀ نزاریِ زار

که گر به کوه رسد خون شود بر و دلِ سنگ

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۷۵۴تو ملامت مکن ای مدّعی اینک سر و سنگ
  2. شمارهٔ ۷۵۵آشکارا شد همه رازم دریغا نام و ننگ
  3. شمارهٔ ۷۵۶گذشت عمرِ گرامی در انتظارِ وصال
  4. شمارهٔ ۷۵۷نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصال
  5. شمارهٔ ۷۵۸گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمال
  6. شمارهٔ ۷۵۹صخره ای بر راهِ ما بود از خیال
  7. شمارهٔ ۷۶۰کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابل
  8. شمارهٔ ۷۶۱صبح دَم دوش برآورد منادی بلبل
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.