پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۲۹

عشق پیدا می‌کند تنها مرا

یار بر در می‌زند عذرا مرا

عقل کو تا از جنونم واخرد؟

وارهاند زین همه سودا مرا

عشق! اگر سودا نکردی بر سرم

عقل! کی بگذاشتی تنها مرا؟

مصلحت‌اندیشِ من در دست عشق

کاشکی بگذاشتی حالا مرا

عاقبت روزی ببیند در مراد

چشم شب‌بیدار خون‌پالا مرا

گوییا هر دم به دم در می‌کشند

تیره‌شب‌های نهنگ‌آسا مرا

صبر اگر بگریزد از من عیب نیست

عشق می‌آرد به سر غوغا مرا

عقل مسکین از جهان شد برکنار

کاش بودی طاقت او را مرا

تا کی از جور ملامت گر که کرد

در میان انجمن رسوا مرا؟

قسمت من بین و روزیِ رقیب

روز عید او را، شب یلدا مرا

با حبیبم گفته بوده‌ست آن لئیم

بیش از این طاقت نماند این جا مرا

از درون شهر و درگاهِ حرم

یا نزاری را برون بر یا مرا

دشمنم را خود غرض این است و بس

تا ز وامق افکند عذرا مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۱تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا
  2. شمارهٔ ۳۲تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا
  3. شمارهٔ ۳۳یقینم که ضایع نماند مرا
  4. شمارهٔ ۳۴بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم را
  5. شمارهٔ ۳۵برفت و بر سر آتش نشاند یار مرا
  6. شمارهٔ ۳۶با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا
  7. شمارهٔ ۳۷خوشا مطالعه کردن جمالِ بستان را
  8. شمارهٔ ۳۸می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.