پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۳۲

تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرا

کو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا

بر من جهان خروشد و شور آورد و لیک

از دست غم هم اوست که وا می خرد مرا

دانی چرا به آتش صهبا بسوختم

تا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا

آه از جفای چرخ که دردِ فراقِ دوست

روزی هزار بار به جان آورد مرا

خود می روم به غربت و بر بخت بی گناه

تشنیع می زنم که کجا می برد مرا

گر دوست را ز دست دهم لاجرم سزاست

ایّام اگر به پای جفا بسپرد مرا

چشم امیدوار به در بر نهاده ام

باشد که باز بخت به سر بگذرد مرا

تا مهر دوست پرورم و جان بدو دهم

ورنه زمانه بهر چه می پرورد مرا

ابدال سر به دنیی و دین در نیاورند

صاحب نظر ز بی قدمان نشمرد مرا

گفتی نزاریا به خرد باش و هوش مند

من والهم چه کار به هوش و خرد مرا

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۴بگویید ای مسلمانان که درمان چیست کارم را
  2. شمارهٔ ۳۵برفت و بر سر آتش نشاند یار مرا
  3. شمارهٔ ۳۶با یادِ دوستان ندهد هیچ کس مرا
  4. شمارهٔ ۳۷خوشا مطالعه کردن جمالِ بستان را
  5. شمارهٔ ۳۸می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
  6. شمارهٔ ۳۹زمانه باز جوان کرد پیرزالِ جهان را
  7. شمارهٔ ۴۰به کام دل بدیدم خویشتن را
  8. شمارهٔ ۴۱چه شود گر بپذیری من تر دامن را
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.