پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۸۵

امید هست که روزی جمال بنمایی

اگر به خشم برفتی به صلح بازایی

نخست چاشنی ای دادی ام به شربت وصل

چو پای بند شدم روی بازنگشایی

من از جفای تو بر سر زنان تو سر در پیش

کرشمه می کنی و می روی به رعنایی

چو می گرفتی ام اول چو پارسا بودی

مکن که آخرِ کارم کشد به رسوایی

اگر دو دیده به یک بار در سرِ تو شود

ز گریه کم نکنم گو مباش بینایی

طریقِ رایِ تو جویم به هرچه لطف کنی

مطیعِ حکمِ تو باشم به هرچه فرمایی

یه طعنه گفت پدر کای پسر شکیبا باش

چه گونه بر سرِ آتش کنم شکیبایی

عجب از آن که دهی پندها نزاری را

کجا به وعظ کند التفات شیدایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۸۷دریغا روزگارِ عیش و ایامِ برنایی
  2. شمارهٔ ۱۳۸۸ندارم در همه شهر آشنایی
  3. شمارهٔ ۱۳۸۹ای در محیط کرده دعوی آشنایی
  4. شمارهٔ ۱۳۹۰ای چشم مرا تو روشنایی
  5. شمارهٔ ۱۳۹۱در باغ چنین سروی کی خاست به رعنایی
  6. شمارهٔ ۱۳۹۲برفتم از برت ای دیده را چو بینایی
  7. شمارهٔ ۱۳۹۳آمدم باز دلی مضطرب از دروایی
  8. شمارهٔ ۱۳۹۴نشسته ام مترصّد به کنج تنهایی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.