پرش به محتوای اصلی
حکیم نزاری حکیم نزاری

غزلیات

شمارهٔ ۱۳۲۳

گر ز دردِ دلِ من یک ورقی برخوانی

صورتِ حالِ من آن گه به حقیقت دانی

تا به حسنِ رخِ یوسف صفتی مغروری

می نداری خبر از سوزِ دلِ کنعانی

هیچ مشفق به نصیحت ز تو خود می‌پرسد

که چنان سوخته‌ ای را به چه می‌رنجانی

گر قدم در کشی از دوست به خود راه مده

دستِ اغیار که گنجینه ی درویشانی

عشق از آن‌جاست مرا با تو نه این‌جا افتاد

هوس دل دگرست از نفسِ روحانی

جان نمی‌دیدم و می‌جستم و می‌دانستم

که نهان است چو دیدم تو به جان می‌مانی

چه توان کرد اگر روی به ما ننمایی

چه توان گفت که هم جانی و هم جانانی

من به یک جو که غم من نخوری ارزانم

تو به صد جان که فدای تو کنم ارزانی

ماه رخ‌سار بپوشد چو تو بر بام آیی

سرو بالا ننماید چو تو در بستانی

قد شیرین تو و قامت سرو کشمیر

لب شیرین تو و شکر خوزستانی

خرد از روی تو انگشت نهد بر دیده

عقل در کوی تو بر خاک نهد پیشانی

یک شب از وصل تو انصاف خود ار بستانم

جان به خشنودی دل می‌دهم ار بستانی

هیچت افتد که مراین فتنه ی برخاسته را

با نزاری بنشینی و دمی بنشانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۳۲۵دوزخِ دنیاست تاویلِ فراقِ آن جهانی
  2. شمارهٔ ۱۳۲۶باز آمده‌ام تشنه لبی خشک دهانی
  3. شمارهٔ ۱۳۲۷با تو رازی‌ست مرا از دگران پنهانی
  4. شمارهٔ ۱۳۲۸مست و شوریده چنانم که ز بی خویشتنی
  5. شمارهٔ ۱۳۲۹باور نمی‌کنم که تو پیمان بنشکنی
  6. شمارهٔ ۱۳۳۰می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنی
  7. شمارهٔ ۱۳۳۱به یک غمزه شهری پریشان کنی
  8. شمارهٔ ۱۳۳۲شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی
همه‌ی غزلیات ←

حکیم نزاری درباره‌ی حکیم نزاری

حکیم سعد الدین پسر شمس الدین پسر محمد نِزاری فوداجی بیرجندی قُهستانی در سال ۶۴۵ هجری قمری در روستای فوداج بیرجند به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات مقدماتی خود در بیرجند و قاین، به مطالعه ادبیان و علوم متداول زمان خود در قهستان پرداخت. او از جوانی به دیوانی (=کار دولتی) روی آورد. در سال ۶۷۸ هجری قمری به آذربایجان، ارا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.