پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۵

حالیا خواهم فشاند از دامن جان گرد تن

یوسفم را چند پنهان دارم اندر پیرهن

داده‌ام آئینهٔ دل را صفا از نقش غیر

تا در آئینه رخت بیند صفای خویشتن

جام می تلخ است، هر دم بر لب شیرین منه

هرگزم دیگر نرفتست آن حلاوت از دهن

سرو گل‌رخسار من چون شد خرامان در سماع

پای در گل ماند از شرم رخش سرو چمن

روی بر رویش نهادم، شد ازین در تاب و گفت

گر نه‌ای پروانه خود را بیش در آتش مزن

می‌کشیدم زلف او را، گفت در سودا مپیچ

خواستم لعلش مکیدن، گفت ناصر جان مکن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۷سر گشته‌ام ز بخت نگونسار خویشتن
  2. شمارهٔ ۵۱۸من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن
  3. شمارهٔ ۵۱۹چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن
  4. شمارهٔ ۵۲۰در جگر سوز تو دارم، دم نمی‌یارم زدن
  5. شمارهٔ ۵۲۱گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن
  6. شمارهٔ ۵۲۲شب آخر زمان تیره است ساقی بادهٔ روشن
  7. شمارهٔ ۵۲۳بگیر ملک خراب دل و عمارت کن
  8. شمارهٔ ۵۲۴ساقی می باقی ده، عقل از سر ما کم کن
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.