پرش به محتوای اصلی
ناصر بخارایی ناصر بخارایی

غزلیات

شمارهٔ ۵۱۴

گر تو نکرده‌ای جدا، دل ز تعلقات تن

بر سر کوی او مبر، زحمت جان خویشتن

باد صبا به بوستان، بین به چه لطف می‌وزد

تا ز غبار نشکند، خاطر نازک سمن

وحشت خارها اگر، چنگ زند به دامنش

گل ز چه غرق خون شده، چاک ز دست پیرهن

از من و ما نرسته‌ای، صحبت عاشقان مجو

همره کم بضاعتان، چون بشوی بر آ ز من

جان نماند در دلم، یک سر مو از آن سبب

یار به نازکی کند، در دل و جان ما وطن

گر غم یار می‌خوری، زهر بنوش و غم مخور

ور دم عشق می‌زنی جور ببین و دم مزن

ناصر اگر به جان و دل، محرم دوست گشته‌ای

در حرم فنا نشین، مردهٔ زنده در کفن

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۵۱۶خواهم چو صبا گرد سر کوی تو گشتن
  2. شمارهٔ ۵۱۷سر گشته‌ام ز بخت نگونسار خویشتن
  3. شمارهٔ ۵۱۸من نه آن رندم که بنشینم به جای خویشتن
  4. شمارهٔ ۵۱۹چند چون غنچه به بوئی ز تو دل خوش کردن
  5. شمارهٔ ۵۲۰در جگر سوز تو دارم، دم نمی‌یارم زدن
  6. شمارهٔ ۵۲۱گر مرد راه عشقی، لاف وجود کم زن
  7. شمارهٔ ۵۲۲شب آخر زمان تیره است ساقی بادهٔ روشن
  8. شمارهٔ ۵۲۳بگیر ملک خراب دل و عمارت کن
همه‌ی غزلیات ←

ناصر بخارایی درباره‌ی ناصر بخارایی

ناصر بخارایی (بخارائی، بخاری) زادهٔ ۷۱۵ قمری و درگذشته به ۷۹۰ قمری (سال تولد و وفاتش تخمین دکتر مهدی درخشان است) شاعر سدهٔ هشتم هجری و معاصر سلمان ساوجی و حافظ است. وی پس از پایان تحصیلات گویا شغلی در دستگاه قضای وقت بخارا داشته است. ولی همه را رها می‌کند و از بخارا خارج می‌شود. نخست به سمرقند می‌رود پس از اندک زمانی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.