پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۳۹

به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود

که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود

اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید

چه زهره دارد کان چهره را غلام بود

اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است

بدانک بی‌رخ معشوق ما حرام بود

به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد

جداییست و ملاقات بی‌نظام بود

شراب لطف خداوند را کرانی نیست

وگر کرانه نماید قصور جام بود

به قدر روزنه افتد به خانه نور قمر

اگر به مشرق و مغرب ضیاش عام بود

تو جام هستی خود را برو قوامی ده

که آن شراب قدیمست و باقوام بود

هزار جان طلبید و یکی ببردم پیش

بگفت باقی گفتم بهل که وام بود

رفیق گشته دو چشمش میان خوف و رجا

برای پختن هر عاشقی که خام بود

هزار خانه به تاراج برد و خوش قنقیست

سلامتی همه تاراج آن سلام بود

درون خانه بود نقش‌ها نه آن نقاش

به سوی بام نگر کان قمر به بام بود

رسید مژده به شامست شمس تبریزی

چه صبح‌ها که نماید اگر به شام بود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۴۱ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
  2. غزل شمارهٔ ۹۴۲اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
  3. غزل شمارهٔ ۹۴۳نماز شام چو خورشید در غروب آید
  4. غزل شمارهٔ ۹۴۴به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
  5. غزل شمارهٔ ۹۴۵ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید
  6. غزل شمارهٔ ۹۴۶میان باغ، گل سرخ‌، های و هو دارد
  7. غزل شمارهٔ ۹۴۷مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
  8. غزل شمارهٔ ۹۴۸کسی خراب خرابات و مست می‌باشد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.