پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۴۰

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود

غزل‌سرا شدم از دست عشق و دست‌زنان

بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود

عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه

کدام کوه که باد توش چو که نربود

اگر کُهم هم از آواز تو صدا دارم

وگر کهم همه در آتش توم که‌دود

وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم

ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود

به هر کجا عدم آید وجود کم گردد

زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود

فلک کبود و زمین همچو کور راه‌نشین

کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود

مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان

مثال احمد مرسل میان گبر و جهود

ستایشت به حقیقت ستایش خویش است

که آفتاب‌ستا چشم خویش را بستود

ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی

روان مسافر دریا و عاقبت محمود

مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست

مرا چه غم اگرم هست چشم خواب‌آلود

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۴۲اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
  2. غزل شمارهٔ ۹۴۳نماز شام چو خورشید در غروب آید
  3. غزل شمارهٔ ۹۴۴به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
  4. غزل شمارهٔ ۹۴۵ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید
  5. غزل شمارهٔ ۹۴۶میان باغ، گل سرخ‌، های و هو دارد
  6. غزل شمارهٔ ۹۴۷مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
  7. غزل شمارهٔ ۹۴۸کسی خراب خرابات و مست می‌باشد
  8. غزل شمارهٔ ۹۴۹مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.