پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۴۳

نماز شام چو خورشید در غروب آید

ببندد این ره حس راه غیب بگشاید

به پیش درکند ارواح را فرشته خواب

به شیوه گله بانی که گله را پاید

به لامکان به سوی مرغزار روحانی

چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

هزار صورت و شخص عجب ببیند روح

چو خواب نقش جهان را از او فروساید

هماره گویی جان خود مقیم آن جا بود

نه یاد این کند و نی ملالش افزاید

ز بار و رخت که این جا بر آن همی‌لرزید

دلش چنان برهد که غمیش نگزاید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۴۵ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید
  2. غزل شمارهٔ ۹۴۶میان باغ، گل سرخ‌، های و هو دارد
  3. غزل شمارهٔ ۹۴۷مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
  4. غزل شمارهٔ ۹۴۸کسی خراب خرابات و مست می‌باشد
  5. غزل شمارهٔ ۹۴۹مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
  6. غزل شمارهٔ ۹۵۰سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربود
  7. غزل شمارهٔ ۹۵۱هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
  8. غزل شمارهٔ ۹۵۲ز شمس دین طرب نوبهار بازآید
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.