پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۹۰۶

گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد

چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد

چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد

چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد

چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی

نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد

نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه

ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد

فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت

چو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شد

منم که هجو نگویم به جز خواطر خود را

که خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شد

مرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خود

به آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شد

سخن ندارم با نیک و بد من از بیرون

که آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شد

خموش کن که هجا را به خود کشد دل نادان

همیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۹۰۸چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
  2. غزل شمارهٔ ۹۰۹چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
  3. غزل شمارهٔ ۹۱۰بر آستانه اسرار آسمان نرسد
  4. غزل شمارهٔ ۹۱۱به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
  5. غزل شمارهٔ ۹۱۲نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
  6. غزل شمارهٔ ۹۱۳بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
  7. غزل شمارهٔ ۹۱۴ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
  8. غزل شمارهٔ ۹۱۵بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.