پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۷۱۷

آن کس که به بندگیت آید

با او تو چنین کنی نشاید

ای روی تو خوب و خوی تو خوش

چون تو گهری فلک نزاید

روی تو و خوی تو لطیفست

سر دل تو لطیف باید

آن شخص که مردنیست فردا

امروز چرا جفا نماید

چیزی که به خود نمی‌پسندد

آن بر دگری چه آزماید

از خشم مخای هیچ کس را

تا خشم خدا تو را نخاید

برخیز ز قصد خون خلقان

تا بر سر تو فرونیاید

آن گاه قضا ز تو بگردد

کان وسوسه در دلت نیاید

ای گفته که مردم این چه مردیست

کابلیس تو را چنین بگاید

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۷۱۹ای اهل صبوح در چه کارید
  2. غزل شمارهٔ ۷۲۰از بهر چه در غم و زحیرید
  3. غزل شمارهٔ ۷۲۱هر سینه که سیمبر ندارد
  4. غزل شمارهٔ ۷۲۲ما مست شدیم و دل جدا شد
  5. غزل شمارهٔ ۷۲۳ساقی برخیز کان مه آمد
  6. غزل شمارهٔ ۷۲۴گر مایهٔ دهر جان فزا بود
  7. غزل شمارهٔ ۷۲۵کس با چو تو یار راز گوید
  8. غزل شمارهٔ ۷۲۶شب رفت حریفکان کجایید
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.