پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۱۶

دلا گر مرا تو ببینی ندانی

به جان آتشینم به رخ زعفرانی

دل از دل بکندم که تا دل تو باشی

ز جان هم بریدم که جان را تو جانی

ز خون بر رخ من بدیدی نشان‌ها

کنون رفت کارم گذشت از نشانی

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

تو آب حیاتی که در تن روانی

تو آن نازنینی که در غیب بینی

نگفتند هرگز تو را لن ترانی

چه می نوش کردی چه روپوش کردی

تو روپوش می‌کن که پنهان نمانی

چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ

برانی برانی بخوانی بخوانی

تو آن پهلوانی که چون اسب رانی

ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی

تو آن صدر و بدری که در بر و بحری

هم الیاس و خضری و هم جان جانی

کسی بی‌تو زنده زهی تلخ مردن

چو پیش تو میرد زهی زندگانی

ایا همنشینا جز این چشم بینا

دو صد چشم دیگر تو داری نهانی

اگر مرد دینی بسی نقش بینی

مکن سجده آن را که تو جان آنی

گره را تو بگشا ایا شمس تبریز

گره از گمانست و تو صد عیانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۱۸نگارا! چرا قول دشمن شنیدی؟
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۱۹نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۲۰اگر چه لطیفی و زیبالقایی
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۲۱هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۲۲الا میر خوبان هلا تا نرنجی
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۲۳به حیلت تو خواهی که در را ببندی
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۲۴چو عشقش برآرد سر از بی‌قراری
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۲۵بتا گر مرا تو ببینی ندانی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.