پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۳۱۱۵

در لطف اگر بروی شاه همه چمنی

در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی

دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند

املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی

عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود

تو عقل عقل منی تو جان جان منی

من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو

کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی

تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما

بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی

حارس توی رمه را ایمن کنی همه را

اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی

آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم

لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی

ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی

وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی

ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما

آخر رفیق بدی در راه ممتحنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۳۱۱۷پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
  2. غزل شمارهٔ ۳۱۱۸نگارا! چرا قول دشمن شنیدی؟
  3. غزل شمارهٔ ۳۱۱۹نشانت کی جوید که تو بی‌نشانی
  4. غزل شمارهٔ ۳۱۲۰اگر چه لطیفی و زیبالقایی
  5. غزل شمارهٔ ۳۱۲۱هم ایثار کردی هم ایثار گفتی
  6. غزل شمارهٔ ۳۱۲۲الا میر خوبان هلا تا نرنجی
  7. غزل شمارهٔ ۳۱۲۳به حیلت تو خواهی که در را ببندی
  8. غزل شمارهٔ ۳۱۲۴چو عشقش برآرد سر از بی‌قراری
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.