پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۰۰

ز هر چیزی ملول است آن فضولی

ملولش کن خدایا از ملولی

به قاصد تا بیاشوبد بجنگد

بدو گفتم ملولی هست گولی

بخورد آن بازی من خشمگین شد

مرا گفتا خمش دیوانه لولی

نگوید هیچ را بد مرد این راه

مبین بد هیچ را ور نی تو غولی

بگفتم عین انکار تو بر من

نه بد دیدن بود یا بی‌حصولی

مرا گفت او تناقض‌های بینا

بود از مصلحت نه از بی‌اصولی

محالی گر بگوید مرد کامل

تو عین حال دانش ای حلولی

گهی درد که داند گه بدوزد

گهی شاهی کند گاهی رسولی

به تأویلات تو او درنگنجد

که تو هستی فصولی او اصولی

ز خود منگر در او از خود برون آ

که بر بی‌حد ندارد حد شمولی

خمش ای نفس تازی هم بگویم

دوباره لا تقولی لا تقولی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۰۲مگیر ای ساقی از مستان کرانی
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۰۳ز مهجوران نمی‌جویی نشانی
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۰۴برون کن سر که جان سرخوشانی
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۰۵مرا هر لحظه منزل آسمانی
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۰۶چه دلشادم به دلدار خدایی
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۰۷کجایید ای شهیدان خدایی
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۰۸تو هر روزی از آن پشته برآیی
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۰۹دلاراما چنین زیبا چرایی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.