پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۰۸

تو هر روزی از آن پشته برآیی

کنی مر تشنه جانان را سقایی

تو هر صبحی جهان را نور بخشی

که جان جان خورشید سمایی

مباد آن روز کز تو بازماند

دو دیده‌ای چراغ و روشنایی

تو دریایی و می‌گویی جهان را

درآ در من بیاموز آشنایی

لب و لنج کفوری را دریدی

بدان دریای امواج عطایی

گشادی چشم و گوش خاکیان را

همه حیران که چون بر می‌گشایی

گلوی جان بسوزید از حلاوت

چنین شیرین چنین حلوا چرایی

اگر چون آسیا گردم شب و روز

ز تو باشد که آب آسیایی

وگر این آسیا جوید سکونت

ز چرخ تو نمی‌یابد رهایی

هر آن سنگی که در چرخش کشیدی

بیابد کان بیابد کیمیایی

به تو جنبد جهان جان جهانی

اگر چه او نداند که کجایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۱۰بیا ای غم که تو بس باوفایی
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۱۱بیا ای یار کامروز آن مایی
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۱۲بیا جانا که امروز آن مایی
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۱۳چنان گشتم ز مستی و خرابی
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۱۴چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۱۵مرا اندر جگر بنشست خاری
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۱۶بگفتم با دلم آخر قراری
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۱۷تو جانا بی‌وصالش در چه کاری
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.