پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۱۱

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی

اگر چشم بد من راه من زد

به یک جامی ز خویشم ده رهایی

نهادم دست بر دل تا نپرد

تو دل از سنگ خارا درربایی

نه من مانم نه دل ماند نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی

بیا ای جان ما را زندگانی

بیا ای چشم ما را روشنایی

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجایی تو کجایی تو کجایی

یکی شاخی ز نور پاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

به لطف از آب حیوان درگذشتی

کند لطفش ز لطف تو گدایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۱۳چنان گشتم ز مستی و خرابی
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۱۴چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۱۵مرا اندر جگر بنشست خاری
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۱۶بگفتم با دلم آخر قراری
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۱۷تو جانا بی‌وصالش در چه کاری
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۱۸بیا ای آنک سلطان جمالی
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۱۹مگر تو یوسفان را دلستانی
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۲۰تو تا بنشسته‌ای بر دار فانی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.