پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۱۵

مرا اندر جگر بنشست خاری

بحمدالله ز باغ او است باری

یکی اقبال زفتی یافت جانم

وگرچه شد تنم در عشق زاری

کناری نیست این اقبال ما را

چو بگرفتم چنین مه در کناری

بگیر این عقل را بر دار او کش

تماشا کن از این پس گیر و داری

چو اندربافت این جانم به عشقش

ز هستم تا نماند پود و تاری

رخ گلنار گر در ره حجاب است

چو گل در جان زنیمش زود ناری

مشو غره به گلزار فنا تو

که او گنده شود روزی سه چاری

جمالی بین که حضرت عاشقستش

بشو بهر چنین جان جان سپاری

خداوندی شمس الدین تبریز

کز او دارد خداوند افتخاری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۱۷تو جانا بی‌وصالش در چه کاری
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۱۸بیا ای آنک سلطان جمالی
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۱۹مگر تو یوسفان را دلستانی
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۲۰تو تا بنشسته‌ای بر دار فانی
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۲۱نه آتش‌های ما را ترجمانی
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۲۲به کوی دل فرورفتم زمانی
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۲۳دیدی که چه کرد یار ما‌؟ دیدی‌؟
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۲۴روز ار دو هزار بار می‌آیی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.