پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۲۱۹

من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگو

پیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو

سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو

ور از این بی‌خبری، رنج مبر، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:

«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»

گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر می‌ترسم»

گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو

من به گوش تو، سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو

قمری، جان‌صفتی، در ره دل پیدا شد

در ره دل، چه لطیف‌ست سفر! هیچ مگو»

گفتم: «ای دل! چه مه‌ست این؟» دل اشارت می‌کرد

که «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو»

گفتم: «این روی، فرشته‌ست، عجب یا بشرست؟»

گفت: «این غَیر فرشته‌ست و بشر، هیچ مگو»

گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد»

گفت: «می‌باش چنین، زیر و زبر، هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!

خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»

گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟»

گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو»

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۲۱سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۲۲سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۲۳ای همه سرگشتگان مهمان تو
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ای بمرده هر چه جان در پای او
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۲۵شکر ایزد را که دیدم روی تو
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۲۶ای بکرده رخت عشاقان گرو
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۲۷مطربا اسرار ما را بازگو
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۲۸جان ما را هر نفس بستان نو
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.