پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۹۹

ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو

بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو

بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است

وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو

ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری

برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو

در میان هفت دریا دامن تو خشک کو

در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو

این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبی

آه سرد و اشک گرم و چهره‌های زرد کو

هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیم

تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو

گرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاست

تا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۲۰۱در گذر آمد خیالش گفت جان این است او
  2. غزل شمارهٔ ۲۲۰۲ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو
  3. غزل شمارهٔ ۲۲۰۳جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
  4. غزل شمارهٔ ۲۲۰۴عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
  5. غزل شمارهٔ ۲۲۰۵دوش خوابی دیده‌ام خود عاشقان را خواب کو
  6. غزل شمارهٔ ۲۲۰۶ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
  7. غزل شمارهٔ ۲۲۰۷در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو
  8. غزل شمارهٔ ۲۲۰۸ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.