پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۸۷

عشوه دادستی که من در بی‌وفایی نیستم

بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم

چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند

چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم

من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان

من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم

من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس

زانک من جان غریبم این سرایی نیستم

ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم

خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم

من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد

غرقه‌ام در بحر و دربند سقایی نیستم

در غم آنم که او خود را نماید بی‌حجاب

هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۸۹چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۹۰چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۹۱وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۹۲نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۹۳روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۹۴ایها العشاق آتش گشته چون استاره‌ایم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۹۵سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۹۶چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.