پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۸۹

چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم

پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم

چون کبوترخانه جان‌ها از او معمور گشت

پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم

زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود

سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم

زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود

جان همچون قند را من زیر دندان می برم

تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی

سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم

دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود

شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم

سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را

آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم

شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است

من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۹۱وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۹۲نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۹۳روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۹۴ایها العشاق آتش گشته چون استاره‌ایم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۹۵سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۹۶چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۹۷این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۹۸ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.