پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۴۱

مرا خواندی ز در تو خستی از بام

زهی بازی زهی بازی زهی دام

از آن بازی که من می دانم و تو

چه بازی‌ها تو پختستی و من خام

توی کز مکر و از افسوس و وعده

چو خواهی سنگ و آهن را کنی رام

مها با این همه خوشی تو چونی

ز زحمت‌های ما وز جور ایام

چه می پرسم تو خود چون خوش نباشی

که در مجلس تو داری جام بر جام

مرا در راه دی دشنام دادی

چنین مستم ز شیرینی دشنام

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۴۳کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴۴مرا گویی چه سانی من چه دانم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۴۵شراب شیره انگور خواهم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۴۶رفتم تصدیع از جهان بردم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴۷من با تو حدیث بی‌زبان گویم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۴۸روی تو چو نوبهار دیدم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۴۹زنهار مرا مگو که پیرم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۵۰گر از غم عشق عار داریم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.