پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۴۰

بیا با هم سخن از جان بگوییم

ز گوش و چشم‌ها پنهان بگوییم

چو گلشن بی‌لب و دندان بخندیم

چو فکرت بی‌لب و دندان بگوییم

به سان عقل اول سر عالم

دهان بربسته تا پایان بگوییم

سخندانان چو مشرف بر دهانند

برون از خرگه ایشان بگوییم

کسی با خود سخن پیدا نگوید

اگر جمله یکیم آن سان بگوییم

تو با دست تو چون گویی که برگیر

چو همدستیم از آن دستان بگوییم

بداند دست و پا از جنبش دل

دهان ساکن دل جنبان بگوییم

بداند ذره ذره امر تقدیر

اگر خواهی مثال آن بگوییم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۴۲چنان مستم چنان مستم من این دم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴۳کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۴۴مرا گویی چه سانی من چه دانم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۴۵شراب شیره انگور خواهم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴۶رفتم تصدیع از جهان بردم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۴۷من با تو حدیث بی‌زبان گویم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۴۸روی تو چو نوبهار دیدم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۴۹زنهار مرا مگو که پیرم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.