پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۴۴

مرا گویی چه سانی من چه دانم

کدامی وز کیانی من چه دانم

مرا گویی چنین سرمست و مخمور

ز چه رطل گرانی من چه دانم

مرا گویی در آن لب او چه دارد

کز او شیرین زبانی من چه دانم

مرا گویی در این عمرت چه دیدی

به از عمر و جوانی من چه دانم

بدیدم آتشی اندر رخ او

چو آب زندگانی من چه دانم

اگر من خود توام پس تو کدامی

تو اینی یا تو آنی من چه دانم

چنین اندیشه‌ها را من کی باشم

تو جان مهربانی من چه دانم

مرا گویی که بر راهش مقیمی

مگر تو راهبانی من چه دانم

مرا گاهی کمان سازی گهی تیر

تو تیری یا کمانی من چه دانم

خنک آن دم که گویی جانت بخشم

بگویم من تو دانی من چه دانم

ز بی‌صبری بگویم شمس تبریز

چنینی و چنانی من چه دانم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۴۶رفتم تصدیع از جهان بردم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴۷من با تو حدیث بی‌زبان گویم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۴۸روی تو چو نوبهار دیدم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۴۹زنهار مرا مگو که پیرم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۵۰گر از غم عشق عار داریم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۵۱از اصل چو حورزاد باشیم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۵۲ما آفت جان عاشقانیم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۵۳ما صحبت همدگر گزینیم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.