پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۳۹

مگردان روی خود ای دیده رویم

به من بنگر که تا از تو برویم

سبوی جسمم از چشمه‌ات پرآب است

مکن ای سنگ دل مشکن سبویم

تو جویایی و من جویانتر از تو

که داند تو چه جویی من چه جویم

همین دانم که از بوی گل تو

مثال گل قبا در خون بشویم

منم ضراب و عشقت چون ترازو

از این خاموش گویا چند گویم

زهی مشکل که تو خود سو نداری

و من در جستن تو سو به سویم

تو اندر هیچ کویی درنگنجی

و من اندر پی تو کو به کویم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۴۱مرا خواندی ز در تو خستی از بام
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۴۲چنان مستم چنان مستم من این دم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۴۳کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۴۴مرا گویی چه سانی من چه دانم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴۵شراب شیره انگور خواهم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۴۶رفتم تصدیع از جهان بردم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۴۷من با تو حدیث بی‌زبان گویم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۴۸روی تو چو نوبهار دیدم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.