پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۳۵

بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم

چو مؤمن آینه‌یْ مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما روگرانیم؟

کریمان جان فدایِ دوست کردند

سگی بگذار، ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم؟

غرض‌ها تیره دارد دوستی را

غرض‌ها را چرا از دل نرانیم؟

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده‌پرست و خصمِ جانیم؟

چو بعدِ مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مُردم، آشتی کن

که در تسلیم، ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رُخم را بوسه ده، کاکنون همانیم

خمش کن مرده‌وار ای دل، ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۳۷چرا شاید چو ما شه زادگانیم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۳۸بر آن بودم که فرهنگی بجویم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۳۹مگردان روی خود ای دیده رویم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۴۰بیا با هم سخن از جان بگوییم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۴۱مرا خواندی ز در تو خستی از بام
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۴۲چنان مستم چنان مستم من این دم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۴۳کجایی ساقیا؟ در ده مدامم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۴۴مرا گویی چه سانی من چه دانم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.