پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۵۳۱

بیا کامروز شَه را ما شکاریم

سَرِ خویش و سَرِ عالَم نداریم

بیا کامروز چون موسیِ عمران

به مردی گَرد از دریا برآریم

همه شب چون عصا افتاده بودیم

چو روز آمد چو ثُعبان بی‌قراریم

چو گِردِ سینهٔ خود طوف کردیم

یدِ بیضا ز جیبِ جان برآریم

بدان قدرت که ماری شد عصایی

به هر شب چون عصا و روز ماریم

پیِ فرعونِ سرکش اژدهاییم

پی موسی عصا و بُردباریم

به همت خونِ نمرودان بریزیم

تو این منگر که چون پشّه نزاریم

برافزاییم بر شیران و پیلان

اگر چه در کفِ آن شیر، زاریم

اگر چه همچو اُشتر کژنهادیم

چو اُشتر سوی کعبه راهواریم

به اقبالِ دو روزه دل نبندیم

که در اقبالِ باقی کامکاریم

چو خورشید و قمر نزدیک و دوریم

چو عشق و دل نهان و آشکاریم

برای عشق خون‌آشامِ خون‌خوار

سگانش را چو خون اندر تغاریم

چو ماهی وقتِ خاموشی خموشیم

به وقتِ گفتْ ماهِ بی‌غُباریم

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۵۳۳بیا امروز ما مهمان میریم
  2. غزل شمارهٔ ۱۵۳۴بیا ما چند کس با هم بسازیم
  3. غزل شمارهٔ ۱۵۳۵بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
  4. غزل شمارهٔ ۱۵۳۶میان ما درآ ما عاشقانیم
  5. غزل شمارهٔ ۱۵۳۷چرا شاید چو ما شه زادگانیم
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۳۸بر آن بودم که فرهنگی بجویم
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۳۹مگردان روی خود ای دیده رویم
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۴۰بیا با هم سخن از جان بگوییم
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.