پرش به محتوای اصلی
محتشم کاشانی محتشم کاشانی

غزلیات

شمارهٔ ۲۰۶

چو تیر غمزه افکندی به جان ناتوان آمد

دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد

سحرگه تر نشد در باغ کام غنچه از شبنم

که لعلت را تصور کرد و آتش در دهان آمد

نمازم کرد تلقین شیخ و آخر زان پشیمان شد

که ذکر قامت آن شوخ اول بر زبان آمد

هلاکم بی‌وصیت خواست تا کس نشنود نامش

ز رسوائی چو من زان رو به قتلم بی‌کمان آمد

رسید افکنده کاکل بر قفا طوری که پنداری

قیامت در پی سر آفت آخر زمان آمد

مه من طفل و من رسوا و این رسوائی دیگر

که هرجا مجمعی شد قصهٔ ما در میان آمد

همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهائی

که با هرکس دمی همدم شدم از من به جان آمد

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۰۸دم جان دادن آن بت بر سرم با تیغ کین آمد
  2. شمارهٔ ۲۰۹گه رفتن آن پری‌رو به وداع ما نیامد
  3. شمارهٔ ۲۱۰زلفش مرا به کوشش خود می‌کشد به بند
  4. شمارهٔ ۲۱۱یار بیدردی غیر و غم ما می‌داند
  5. شمارهٔ ۲۱۲ای گل به کس این خوبی بسیار نمی‌ماند
  6. شمارهٔ ۲۱۳بهترین طاقی که زیر طاق گردون بسته‌اند
  7. شمارهٔ ۲۱۴یک جهان شوخی به یک عالم حیا آمیختند
  8. شمارهٔ ۲۱۵یک دلان خوش دلی از فتح سلطان یافتند
همه‌ی غزلیات ←

محتشم کاشانی درباره‌ی محتشم کاشانی

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی شاعر ایرانی عهد صفویه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وی در سال ۹۰۵ هجری قمری در کاشان زاده شد و بیشتر دوران زندگی خود را در این شهر گذراند. نام پدرش خواجه میراحمد بود. کمال‌الدین در نوجوانی به مطالعهٔ علوم دینی و ادبی معمول زمان خود پرداخت. معروفترین اثر وی دوازده بند مرثیه‌ای است که در شرح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.