پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۳۹

گفتی ز دل برون کن غمهای بیکران را

تو پیش چشم و آنگه جای گله زبان را

تا دل ز من ببردی از ناله شب نخفتم

ای دزد، بشنو آخر فریاد پاسبان را

بگذشت از نهایت بی خوابی من، آری

دشوار صبح باشد شبهای بیکران را

اندیشه جهانی بر جان من نهادی

وانگه به لاغ گویی اندیشه نیست جان را

رسوای شهر گشتم از بس که دیده من

دمدم همی تراود خونابه نهان را

از آه سوزناکم دود از جهان برآمد

بی تو جهان چه باشد، آتش زنم جهان را

داغ غلامی از من هست ار دریغ باری

از بیع کن مشرف مملوک رایگان را

آن روی نازنین را یکدم به سوی من کن

تا بیشتر نبینم نسرین و ارغوان را

شاید اگر بخندد بر روزگار خسرو

آن کس که دیده باشد رخساره ای چنان را

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۴۱جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
  2. شمارهٔ ۴۲هنگام آشتی ست بت خشمناک را
  3. شمارهٔ ۴۳آنکو شناخت گردش خورشید و ماه را
  4. شمارهٔ ۴۴باز آرزوی آن بت چین می‌کند مرا
  5. شمارهٔ ۴۵ز دور نیست میسر نظر به روی تو ما را
  6. شمارهٔ ۴۶زمانه حله نو بست روی صحرا را
  7. شمارهٔ ۴۷زهی بریخته بر لاله مشک سارا را
  8. شمارهٔ ۴۸شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را
همه‌ی غزلیات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.