پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

غزلیات

شمارهٔ ۳۳۱

مرا به عشق دل خویش نیز محرم نیست

که می زند دم بیگانگی و همدم نیست

تو رخ نمودی و عشاق را وجود نماند

که پیش چشمه خورشید روز شبنم نیست

به زلف تو همه دلهای سرد راست گذر

وگرنه حالش ازین گونه نیز در هم نیست

هزار سال ترا بینم و نگردم سیر

ولی دریغ که بنیاد عمر محکم نیست

یکی ز تیغ و یکی از سنان همی ترسد

مگوی هیچ کزینها غم و ازان هم نیست

به جان خسرو، اگر زانکه صد هزار غم است

درون جان تو اینست غم، دگر غم نیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۳۳۳کدام سنگدلت شیوه جفا آموخت
  2. شمارهٔ ۳۳۴سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت
  3. شمارهٔ ۳۳۵چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟
  4. شمارهٔ ۳۳۶رخ تو رشته زلف از برای آن آویخت
  5. شمارهٔ ۳۳۷کجاست دل که غمت را نهان تواند داشت
  6. شمارهٔ ۳۳۸نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ست
  7. شمارهٔ ۳۳۹ترا به دین و دیانت درون بپاید راست
  8. شمارهٔ ۳۴۰هلال عید جهان را به نور خویش آراست
همه‌ی غزلیات ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.